|
حالا... پس از روزهايي طولاني آمدم ... پر از حرف بودم باز... اما ساكت ماندم. آخر از دوستانم در اين دنياي مجازي خبري نبود! كجاييد؟
كابوس اگر با خواب اينگونه قرين نمي بود... شب اگر مجال مفصل تري مي بود... آسمان اگر شبي سكوتش را مي شكست... حرفهايم اگر همه شان امشب كلمه مي شدند... دلم اگر بستگي اش را به تنهايي رها مي كرد... انديشه اگر به فراموشي اندك مجالي مي داد... من با طلوع خورشيد شروع مي شدم. مداد قرار ميافت . من قرار مي يافتم. آه! خسته ام!
چه خوب است كه همه جا ، آسمان دارد ، ماه دارد ، ستاره دارد ، و گنجشك دارد. (چهارشنبه شب): كنار پنجره رو به خيابان بزرگ ايستاده بودم. دلم لك زده بود براي باغچه ، ياكريم ها ، گنجشك ها و خرده نان ... خيابان مملو ازماشين ها كه عجله دارند. هوا سرد شده. پنجره كمي باز است. ببندمش. اينجا را ببين ! پنجره لبه باريكي دارد !!! از جا پريدم. يعني مي آيند؟ من كه تا كنون يكي شان را هم نديده ام. سفره را باز كردم. خورده نان ها را خوردتر كردم، مشتهايم پر بود از خورده نان، با كمي نااميدي ، اما پنجره را باز كردم، با آرنج. لبه باريك پنجره را پر كردم از خورده نان، كمي هم ايستادم. يعني مي آيند؟ (جمعه صبح): چه سرو صدايي! به كندي بيدار شدم با رخوت ، واي آنجا را ببين!! با آن پاهاي ظريفشان نوبتي روي لبه باريك پنجره مي نشستند نوك مي زدند به خورده نان ها گنجشك ها. چه شروع خوبي بود ، براي روزي نو...
باز این کدها و مشکلاتشان تاخیر انداخته اند در پاسخ به آمدن هایتان.
بي كسي اين روزهايم را ،مي گذارم به حساب مهرباني خصوصي شده ام ،در آن روزها. كه زين پس كمي اش را عمومي مي كنم ، _كه بي مهرباني مني در كار نيست_ باقي اش را مي گذارم باشد. قايمش مي كنم. شبها اشك مي شود و مي غلتد بيرون از دلم. جا نمي شود ، لبريز مي شود ، مدتي است كه "اشكام ديگه نمي تونن نريزن بمونن". فقط خدا مي داند... در جلفاي سبزمان بره را رها كردم ، تا بچرد عشقمان را گشنه اش بود مي دويد ... باید زودتر از این ها رهایش می کردم. خطا کردم. سحر را بگوييد كمي مجال دهد به شب تاريكم ، آخر مي خواستم چيزي بگويم كه اشك امانم نداد. فقط خدا مي داند... كمي كه روشن شود هوا چه بر سرم مي آيد! مي خواهم زماني كه پرده شب را بر مي دارد ، خواب باشم ، نبينم.
۱.داخل گیومه قطعه شعری است از آهنگهای "سیاوش". ۲.این شب ها پرم از شعر.اگر بودم و مجال بود هر روز به روز می کردم. اما افسوس که شاید پست بعدی دور ،دیر باشد. ۳.کاش تو نیز رها کنی بره را!!!
زماني كه وجب به وجب كوچه پس كوچه هاي شهر را گام مي زديم ، شانه به شانه ، قدم به قدم ، بارها وبارها. گل خاطره مي كاشتيم در سطرسطر شهر پر از ترانه ، پر از حرف. بايد از بعضي راه ها تنها مي گذشتم بي تو تا اينگونه ، اكنون ، هر جا كه گام مي زنم، ... واي شانه هايم... همه اش هر قدمي كه بر مي دارم، جاي گامهايت، قدمهايم را معذب مي كند. كاش بعضي از معابر فراموشمان مي شد. اصلا چرا اينجا ديگر جاده نويي ، معبر جديدي نمي كشند. بارها و بارها ، قدم به قدم ، شانه به شانه ، گام زديم. پر بوديم از حرف و ترانه. آه! توي همين كوچه كه بوديم داشتيم مي گفتيم از... ديگر پياده روي باشد براي ديگر ساكنين شهر من همه جا سواره مي روم.
اين روزها ، حضور ندارم! من لابه لاي سكوت پرهياهوي آسمان يكي از شبهاي مردادماه، جا مانده ام. نشان به آن نشان كه ، مماس شده بود آسمان بر لبه بام همسايه. متن بي صدا همه سنگيني اش روي كلمات است. شانه هاي سكوت زير سنگيني بار محتوا خم شده است. ترانه اي يا آوازي ، بايد! تا كمي فراز و فرود بيافريند بلند . و براي پراكنده كردن انديشه هاي ناگهاني بلند تر... دستم را كه توي دستت مي گذاشتم ، زيادي اختلاف دما داشتيم. يكباره يخ مي كردم. و تو گر مي گرفتي. خوب من! ديگر بايد پنجره ها را بست . سوز مي آيد! نسيم نوازشگر دمايم را پايين مي آورد! ريشه مي دواند تا عمق جانم. مي لرزم. سوز مي آيد! پنجره ها را بايد بست ديگر.
پ.ن۱:با سپاس از شما این مشکل کد هم حل شد.
به نقطه اي دور از شهر مي روم. دور! دور و برم را نگاه مي كنم ، آدم نباشد. در حضور مقدس طبيعت ، كوه ، سبزه ، آسمان ، فرياد مي زنم اسمت را! مگر مي شود در برابر نگاه منتظر و متوقع كوه ، سبزه ، آسمان ، ...؟ من هيچ! ببين! آنها منتظرند مگر مي شود!!! در برابر نگاه منتظر و متوقع كوه ، سبزه ، آسمان ، تو نيز فرياد نزني اسمم را؟! نه نمي شود. اينگونه وقتي كه دوباره به شهر بر مي گردم اگر صدايت را نشنيده بودم ، اما قاطع تر می پرسم: مگر می شود تو نیز فرياد نزنی اسمم را!؟ به نقطه اي دور از شهر خواهم رفت ، فردا...
کودک بازیگوشی است ، بی قرار و سر به هوا. چشم که بر می دارم ازش خطر ایجاد کرده و باز من را به دردسر انداخته ، مدام به سینه ام مشت می کوبد گومب! گومب! باید تمام وقت مراقبش باشم و گرنه خطر ساز می شود. خواب را هم گرفته از من ، همینکه بخوابم همبازی قدیمی اش را به اتاق¹ می آورد. اخم می کنم ، می گویم " نه نمی شو د " ، دلخور ، سر جایش می نشیند ، اخم می کند. کودکم بزرگ نمی شود ، " دلم " را می گویم. گومب...گومب...
1. شما بخوا نید " ا تاق ذ هن ".
فقط می ماند، دل تنگی ام برای یاکریم ها مخملی های سرخ رنگ شمعدانی پیچ گوشه پله این نسترن های روی سرسرا و... من و" پریشانی" جان آماده سفرشده ایم، نه خیلی دور، همین صد و چند کیلومتر اینطرفتر به سمت شرق از این "ابر شهر علم" مان. در اولین مرزهای جدا کننده این دو شهر تو را جا خواهم گذاشت و حضور بی تخفیفت را. روی صندلی اتوبوس ولو می شوم. فرو می روم! مست در خلسه ای شیرین "بی تو" ای شورانگیز! بسط می یابم. از پنجره که مدتی به جاده خیره شوی انگار جاده دارد به عقب می رود. بیدار که شدم ، رسیده بودیم. شب است ، پیاده می روم. آخر اینجا ، می توانم نفس عمیق بکشم بی آنکه استشمام نفس هایت مرا به نفس نفس بیندازد. این روح های لطیف! این حس های قوی!! این ذهن های لجباز!!! یخ یخم ! پشتت که یخ کند تا نوک انگشتان مو به تنت سیخ می شود.
بس به سیاه و سفید آسمان شب
و این سیاه و سفید خودم چشم دوخته ام، نور اذیتم می کند. رنگها! تشویش!! سابق چگونه بود که خوابم می برد؟ چگونه می خوابیدم؟؟ طاق باز! دستهایم حلقه شده دور سرم و گره در هم. یا به پهلو، دست چپم زیر سرم و بازوی راستم روی چشمم. کاش کمی خوابم ببرد. بی فایده است. به خاطر نمی آورم یک نفر به من بگوید "آسودگی چه مزه ای داشت؟" پاک از یاد برده ام. حسنش اینست که شب را که بیدار بمانی انگار روز دیرتر می رسد! این روزها عجب قرن هایی شده اند!!! پ.ن:نگرانم، پریشانی کلامم، از طریق کامنتهایی که برای دوستان می گذارم ، مسری شود. مرا ببخشید.
تنها من ، نه او که با سرعت زیاد به سمت من می آمد هم، مات بود و مبهوت! تنها من ، نه او هم تو را دید. هر چند خودت را زیاد نشان ندادی من و او دستان قوی ات را دیدیم، که چگونه با یک دستت جلوی ماشین او را گرفتی، و با دست دیگرت ماشین من را به داخل کوچه هل دادی. چنان نیرومند بود که به پشتم حس کردم قدرت دستت را، و باز، بدنم دانه مرغی شد! تنها من ، نه او هم دیدت. مات بود و مبهوت!
این کلمات هم که خواب و آرام را می گیرند تا پلکهایم روی هم می روند، کلمات از هر گوشه و کناری گرد هم می آیند. رقص کنان دست در دست هم بازو در بازوی هم قطار می شوند جمله می شوند سپس "کوتاهی" اگر خستگی یاری کند و مداد شاید "بلندی" مگر می شود بلند نشد وننوشتشان. کمی که خودم را کش دهم به چراغ مطالعه می رسم. خسته ام دستم را زیر بالشم که ببرم به دفترچه و مداد لایش می رسم. به تو که می اندیشم در یک انقباض عمومی بسر می برد به خاطر خدا برای امشب کافی است. اندیشه آرام بگیر تا کلمات را بخوابانم
زین پس هر شب در سکوت ‚ تنهایی ام را سجده می کنم. بی کسیم را ‚ در آغوش می گیرم و با یاد تو‚ رهایی ام را می پرستم. (اینها را حتی در حق توام انجام ندادم. ) به خاطر ثانیه ثانیه لحظات با تو بودن‚ در تو بودن‚ غرق تو بودن‚ تقدیم تو بودن‚ از تنهایی عذر خواه هستم. از غمگینی های شبانه شرمنده می شوم به خاطر شادی های... اینجا اتفاقاتی دارد می افتد. معنای کلمات جابجا شده اند!!! غمگینی! شادی! کلمات قوی‚ ظهور کرده اند. از معنای ساختگی بیرون آمده اند معنا می پذیرند ‚ از من از حالم‚ از احساسم‚ نه‚ نفرت نه! اینجا جسارت دارد‚ سادگی و مهربانی را سرجایشان می نشاند. جدا از ضعف جسمی ام‚ شور و شعفی از نوشتن به من دست داده که شاید هر لحظه بیهوش بشم. کمی احساس خطر می کنم. تراش کجاست؟ همه چیز در لحظه اتفاق می افتد. هنوز ‚ سطرهایی غایب اند. یک نفس ‚ پا به پای مداد دویدم به نفس نفس افتاده ام باید بتراشمش تیز‚ کلماتی جسورتر باید!
چسبش زدم زیادی می سوزه. اینجا کمی قرار می یابد چشم و دلم اما قرار مجازی. این روزا فقط ترک می کنم. خنجرهایت را دفن کردم. امروز برایم یکی دیگر آوردی توی یک کاغذ کادو که روش پر قلب بود. من از نظر خودم موجه هستم این برای تو هم هست. دل تو صبح کرده است. از "شروع" که می گویی دلم بهم می خورد. از نو "بود"شده ام بعد از گذر از سخت ترین ها براستی جیره مهربانی ام تمام شده .
پ.ن:فرق است از زمین تا آسمان بین "تو" در این پست با "تو"در آن دو پست دیگر.
دیشب چه زود خواب مرا برد! هنوز دارم لالایی که دیشب برایم خواندی را زمزمه می کنم. با سر انگشتان ظریفت آنقدر موهایم را نوازش دادی و باپیچ و خمش بازی کردی که مرا خواب برد! حتی نشد گونه ماه را ببوسم و شب بخیر بگویمش. چه خوش بینانه و شیرین خوابیدم. مقاومت با پلکهای خسته ام و هیپنوتیزم چشمهایت سخت بود. عزمت جزم بود. راستی چند بار این لالایی را خواندی تا خواب مرا برد! صبح که بیدار شدم حسابی جا خوردم وهمناک شدم که شاید خسته ات کردم بس که ساعت ها بیدار می مانم و با عاشقانه های شبانه ام می ستایمت. همه اش بی نتیجه بود. ببین روزهایم را همچون شب هایم کرده ای دارم باز می نویسم. دیشب حتی شروع هم نشدم. خواب مرا چه زود برد! شاکیم آخر مداد را چرا از قفس انگشتانم آزاد کردی؟
چه کنم؟ نمی خواستم بنویسم اما کلمات نوک زبان مداد بی قراری می کنند. در کشمکشی پیاپی در خواست ظهور دارند. چقدر کلمه کلمه های عاجز! این هم نشد. با کدام مداد در چندمین دفترچه قدم روی چشم سطرها میگذاری.
|
About
!!!خدایی کردم
Home
|